داود بن علينقى وزير وظايف
115
سفرنامه ميرزا داوود وزير وظايف ( فارسى )
هم برخورديم كه مراجعت به « منا » مىكردند ، آمدم چادر چائى خورده ، شب را برحسب دعوت از دو سه روز قبل ، در چادر جناب « مفخمالسلطنه » قنسول ايران دعوت داشتم ، ساعت دو رفتم جلو چادر ، طاقى از چراغ بستهاند ، دو طرف چادر هم طنابهايى چند كشيده و فانوسهاى كاغذى ملوّن آويخته بودند ، فانوسهاى كاغذى به رنگهاى مختلف ، خوشگل مىنمود ، ده پانزده فانوس نفتى هم ، در دور روشن بود ، ميان چادرها ميزى كوچك گذارده ، بالاى آن دو جفت چهار كاسه لالهاى پايه فلزى بود ، و چهار لاله سفرى ، جلو چادر هم راسته ، يك راسته لاله تخميناً بيست چراغ بود ، چيده بودند ، ميز كوچك ديگرى هم ، پاى ديرك چادر بود . بالاى آن يك دورى نارنج ، و يكى پرتقال و يكى انار و يكى ليمو بود . شيرينى هم بود ، دور چادر هم ، ده دوازده لاله سفرى گذارده بودند ، چادر خيلى ممتازى بود ، قلمكار اصفهانى خيلى قشنگ ، خيلى خوب بود ، كه در « ايران » به اين خوبى قلمكارى نديده بودم ، چادر هم يك ديركه بود ، اما خيلى بزرگ بود ، عجب چادرى بود ، پوش به اين خوبى هيچ نديده بودم ، به خصوص قلمكاران كه خيلى حكايت داشت ، و پوش خوب بزرگ بود ، گفتند از « عبّود حربى » بوده است ، و الان هم از كسان اوست . جناب مفخم الدوله دو طرف چادر را صندلى گذارده بودند ، در دم چادر كه در حقيقت جاى خوب آنجا بود ، جناب « مفخمالدوله » و جناب « وكيلالدوله » ، روى صندلى نشسته بودند ، داخل شدم ، هر دو و همهء اهل چادر برخاسته احترام كردند نشستم . جناب « وكيل الدوله » صندلى خود را تقديم كرد ، خود بر صندلى ديگر نشست ، چايى و شربت خورده شد ، قليان هم آوردند ، كشيده شد ، شربت آب ليمو بود ، آب هم سرد بود ، با جناب « وكيلالدوله » قدرى صحبت كردم ، آدم خيلى نجيب و معقولى است ، جناب « آقا ميرزا على خان » ، پسرشان هم بود ، به « ديويانه » رفتهاند و از آنجا به « مصر » آمده ، بيست و پنج روز در « مصر » بودهاند ، ولى « اسلامبول » نرفتهاند ، در « فرنگستان » ملازم ركاب اعليحضرت همايونى بودهاند ، صحبت گرم شد ، خيلى صحبت كرديم ، خبر فوت « نواب